کنترل‌گری در مدیریت چگونه یک تیم توانمند را از هم می‌پاشد؟

وقتی آرش مدیر شد، بچه‌های تیم برایش کیک گرفتند. سی‌ساله بود و تا هفته‌ی قبل، میز خودش هم بین همان ده نفر قرار داشت. مهندس خوبی بود؛ از آن‌هایی که اگر مسئله‌ای حل نمی‌شد، می‌ماندند تا حلش کنند. مدیرعامل موقع اعلام مسئولیت جدیدش گفته بود: «حالا باید کمک کنی کل تیم مثل خودت نتیجه بگیره.»

آرش این جمله را دوست داشت. همان شب، موقع تماشای فوتبال، به آن فکر کرد.

گزارشگر داشت از سختگیری‌های سرمربی می‌گفت؛ اینکه بازیکن‌ها باید چه ساعتی بخوابند، چه بخورند، چند روز قبل از مسابقه مهمانی نروند و حتی در تعطیلات چقدر مراقب وزنشان باشند. آرش صدای تلویزیون را بلند کرد. این چیزها را قبلاً هم شنیده بود. مصاحبه‌های مربی‌ها را دنبال می‌کرد و از خواندن خبر جریمه شدن ستاره‌ای که دیر به تمرین رسیده بود، لذت می‌برد. برایش نشانه‌ی جدیت بود: هیچ‌کس بزرگ‌تر از تیم نیست.

با خودش گفت ده نفر که دیگر از بیست‌وچند بازیکن حرفه‌ای سخت‌تر نیست.

اولین قانونش ساده بود: همه رأس ساعت هشت‌ونیم حاضر باشند.

بعد خواست هرکس ابتدای روز برنامه‌اش را بنویسد و آخر روز گزارش بدهد. کمی بعد، گزارش آخر روز کافی نبود؛ دوست داشت وسط روز هم بداند هرکس کجای کار است. وقتی کسی از پشت میزش بلند می‌شد، ناخودآگاه ساعت را نگاه می‌کرد. اگر گفت‌وگوی دو نفر طول می‌کشید، نزدیک می‌شد و می‌پرسید: «موضوع کاریه؟»

خودش این سؤال را با لبخند می‌گفت.

یک روز مهدی دیر رسید. گفت شب قبل خوب نخوابیده است.

آرش پرسید: «چند خوابیدی؟»

«حدود دو.»

«چرا این‌قدر دیر؟»

مهدی لحظه‌ای نگاهش کرد و گفت: «یه کار شخصی داشتم.

آرش عصر همان روز در گروه تیم نوشت: «دوستان، عملکرد حرفه‌ای فقط مربوط به ساعات حضور در شرکت نیست. لطفاً خواب شبانه رو جدی بگیرید.»

قصدش کمک بود. وقتی دید نرگس چند روز پشت سر هم برای ناهار ساندویچ می‌خورد، درباره‌ی تأثیر تغذیه بر تمرکز حرف زد. وقتی فهمید دو نفر از بچه‌ها شب قبل تا دیروقت بازی آنلاین کرده‌اند، برایشان توضیح داد که تیم در آستانه‌ی تحویل پروژه است و باید مسئولانه‌تر رفتار کنند.

می‌گفت: «مربی حرفه‌ای باید حواسش به همه‌چیز باشه.»

بچه‌ها اوایل شوخی می‌کردند و صدایش می‌زدند «سرمربی». آرش هم بدش نمی‌آمد. حتی یک بار گفت: «فقط مونده براتون اردو بذارم.»

همه خندیدند، اما نه به یک اندازه.

به‌تدریج چیزهای کوچکی عوض شد. وقتی آرش نزدیک می‌شد، گفت‌وگوها کوتاه می‌شد. کسی دیگر تعریف نمی‌کرد آخر هفته کجا رفته است. مهدی وضعیت آنلاین بودنش را بست. نرگس ناهارش را بیرون از اتاق می‌خورد.

آرش این تغییرها را می‌دید و نگران می‌شد. حس می‌کرد تیم دارد از دستش درمی‌رود. پس بیشتر پیگیری می‌کرد.

روی رایانه‌اش جدولی داشت با اسم ده نفر. ساعت ورود، کارهای روز، درصد پیشرفت و توضیحات. هر روز چند بار جدول را باز می‌کرد. بعضی خانه‌ها را زرد می‌کرد تا یادش بماند سؤال بپرسد. گاهی آن‌قدر درگیر فهمیدن علت دو ساعت تأخیر یک کار می‌شد که فرصت نمی‌کرد درباره‌ی خود کار تصمیم بگیرد.

یک بار سارا پرسید: «بالاخره مشتری کدوم نسخه رو می‌خواد؟ بچه‌ها منتظرن.»

آرش سرش را از روی جدول بلند نکرد.

«فعلاً همون قبلی رو جلو ببرید. من باهاشون هماهنگ می‌کنم.»

اما آن روز هماهنگ نکرد. جلسه‌ی مشتری با گفت‌وگویی طولانی درباره‌ی گزارش ناقص یکی از بچه‌ها تداخل داشت. فردایش هم مسئله‌ی دیگری پیش آمد. وقتی پاسخ مشتری رسید، سه روز کار تیم باید کنار گذاشته می‌شد.

آرش عصبانی شد؛ بیشتر از همه از خودش. برای جبران، گزارش‌ها را دقیق‌تر کرد.

اولین کسی که رفت، مهدی بود. گفت مسیر رفت‌وآمدش سخت شده است. آرش پیشنهاد داد ساعت ورودش را کمی تغییر بدهند، اما مهدی گفت تصمیمش را گرفته.

یک ماه بعد، نرگس پیشنهاد بهتری پیدا کرد. بعد هم سارا گفت می‌خواهد مدتی استراحت کند.

آرش برای هرکدام جلسه‌ی خداحافظی گذاشت. گفت درِ تیم همیشه به رویشان باز است. واقعاً هم از رفتنشان ناراحت بود. شب‌ها به جای خالی اسم‌ها در جدول نگاه می‌کرد و فکر می‌کرد چرا هیچ‌کس به اندازه‌ی او پای کار نمی‌ایستد.

وقتی نفر چهارم درخواست جدایی داد، مدیرعامل صدایش کرد.

روی میز مدیرعامل، برنامه‌ی پروژه باز بود.

پرسید: «برای این مشتری چه برنامه‌ای داریم؟»

آرش شروع کرد به توضیح اینکه چه کسی روی کدام قسمت کار می‌کند.

مدیرعامل گفت: «می‌دونم کی داره چی کار می‌کنه. می‌پرسم با این تأخیر و این تعداد آدم، قراره چی تحویل بدیم؟ چی رو باید حذف کنیم؟ چی رو باید دوباره توافق کنیم؟»

آرش مکث کرد. برای این سؤال‌ها پاسخ آماده‌ای نداشت.

گفت: «این مدت خیلی درگیر تیم بودم.»

«می‌دونم. ولی سه هفته‌ست منتظر پیشنهاد تو هستم. مشتری هم منتظره. از اون طرف، آدم‌هایی دارن می‌رن که پیدا کردن جایگزینشون ماه‌ها طول می‌کشه.»

آرش گفت: «اگر پیگیری نکنم، کارها می‌خوابه.»

مدیرعامل چند لحظه ساکت ماند.

«الان هم داره می‌خوابه، آرش.»

آن شب مسابقه‌ی مهمی بود. آرش تلویزیون را روشن کرد، اما چیزی از نیمه‌ی اول نفهمید. گوشی‌اش را برداشت و گروه تیم را باز کرد. یکی از بچه‌ها هنوز گزارش روزانه‌اش را نفرستاده بود.

نوشت: «گزارشت چی شد؟»

قبل از فرستادن، چشمش به ساعت افتاد. یازده‌وچهل دقیقه بود.

پیام را پاک کرد.

چند دقیقه بعد دوباره گوشی را برداشت. دلش می‌خواست بداند کار کجا رسیده. اگر سؤال نمی‌کرد، چه باید می‌کرد؟ فردا صبح چطور مطمئن می‌شد همه‌چیز جلو می‌رود؟

از روزی که مدیر شده بود، هیچ‌کس به او یاد نداده بود با تأخیر چه کند، چطور مسئولیت بسپارد یا چگونه درباره‌ی نتیجه توافق کند. خودش هم سراغ یاد گرفتنش نرفته بود. تا آن روز، هرجا مسئله‌ای دیده بود، نزدیک‌تر شده بود، دقیق‌تر نگاه کرده بود و خودش دست به کار شده بود. در مهندسی، بارها همین روش نجاتش داده بود.

روی صفحه‌ی تلویزیون، مربی کنار زمین چیزی فریاد می‌زد.

آرش صدا را کم کرد. رایانه‌اش را باز کرد و سراغ جدول رفت. شش اسم مانده بود و چهار ردیف خالی.
کنار جدول، فایل برنامه‌ی پروژه را باز کرد؛ همان فایلی که سه هفته بود باید درباره‌اش تصمیم می‌گرفت.
مدتی به صفحه نگاه کرد.

این بار مسئله را می‌دید، اما بلد نبود از کجا شروع کند.

دیدگاه‌ خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پیمایش به بالا